تبليغاتX
این جا یک منبر دیجیتال است!
 

روضه ای بر فراز منبر دیجیتال

بسمه تعالی

استادی دارم که ماجرای جالبی را برایم تعریف کرد. ماجرایی که تفسیر خوبی از «تباکی» است. او می گفت: بعدازظهری در خانه نشته بودم که دختر چهار ساله ام با مادرش از بیرون خانه وارد شدند. دخترم آمد و روی پای من نشست. از او پرسیدم: کجا بودید؟ گفت: با مادرم رفته بودیم روضه. گفتم: آنجا چه کردید؟ گفت: خانمی روضه خواند و ما هم گریه کردیم. با تعجب گفتم: کردیم؟ مگر تو هم گریه کردی؟ دخترک گفت: بله! با کنجکاوی پرسیدم: چطور گریه ات گرفت؟ گفت: فکر کردم این چیزهایی که خانم می گوید، اگر برای مادر خودم اتفاق می افتاد، چه می شد؟ این فکر را که کردم، گریه ام گرفت. بعد از آن گفتم: ثواب گریه ام باشد برای حضرت زهرا.

چند سال پیش، زنگ خانه ما را زدند. در آن وقت صبح، کسی جز حاج خانم در خانه نبود تا در را باز کند؛ همین باعث شد مادرمان، خود برای باز کردن در راهی شوند. از اتفاق پشت در، دیوانه ای بوده است که از دست خانواده اش فرار کرده؛ به محض اینکه حاج خانم در را باز می کند؛ دیوانه فشاری به در می آورد تا وارد شود. این فشار باعث می شود مادر ما زمین بخورد و بدنش سیاه شود.

هرچند در آن لحظات، پسر یکی از همسایه ها می رسد و کتک جانانه ای به دیوانه می زند؛ اما جا داشت خواهرمان نیز از مادرش تبعیت کند و همان جای بدنش سیاه شود؛ یا برادرمان به سراغ خانواده دیوانه برود و اقدامی کند؛ یا دیگران کار دیگری کنند. اما هیچکدام از این کارها درمان «درد» ما نمی شد.

راست می گفت دخترک چهار ساله؛ بد دردی است آزردنِ مادرِ آدم.


برچسب‌ها: روضه, تباکی, مادر, حضرت زهرا


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت


فرهیخته

بسمه تعالی

من پسری دارم به نام محمد مهدی؛ پسری بسیار فرهیخته که خیلی بیشتر از ما به قواعد عقلی عمل می کند. اثبات این مطلب کار سختی نیست. اگر قرار باشد به سه پرسش زیر پاسخ دهید چه می گویید؟ کلاغ با چه چیزی غذا می خورد؟ چه می خورد؟ و خانه اش کجاست؟ اگر به من باشد که می گویم: کلاغ با نوکش غذا می خورد؛ دانه می خورد و خانه اش روی درخت است. اما پسر من در پاسخ سؤال اول با من اشتراک نظر دارد؛ ولی راحت و بدون خجالت در پاسخ سوال های بعدی می گوید: بلد نیستم!

مثال های دیگری نیز در این باره وجود دارد. مثلاً بعضی وقت ها چیزی را صد بار برایش توضیح می دهی و مثلاً می گویی چرا ماهی در تلویزیون حرف می زند و در تنگ بلور ساکت است؛ اما او باز هم همان سؤال را می پرسد که چرا ماهی من حرف نمی زند. اگر دیگری هم این سؤال را از او بپرسد؛ می گوید: بلد نیستم. اینها را گفتم که فرهیخته باشی و اگر کسی از تو پرسید: چرا خدا ما را بدبخت کرده است؟ و اگر جوابش را نمی دانی؛ راحت بگویی بلد نیستم و بی خود پای بخت سیاه خودت و طلسمی که دختر عمه ات برایت درست کرده و یا اینکه خدا من را نمی بیند و با من قهر است و هزار چیز نامربوط دیگر را وسط نکشی. حتی اگر صد پست در این باره در منبر دیجیتال خواندی و باز هم پاسخش را نفهمیدی؛ فرهیخته باش و راحت بگو: بلد نیستم. این مطلب اول.

دوم اینکه اگر بخواهم از آنچه در چند پست اخیر نوشتم، رمز گشایی کنم، باید بنویسم: گاهی انتظارات خارج از محدوده ای که داریم باعث ناکامی های ماست؛ آرزو هایی که گاهی اگر مستجاب هم بود کار دستمان می دهد. مثل ماجرای من و دوچرخه ام. گاهی مشکلات به دلیل انتخاب های نادرست دیروز ماست، که امروز گریبانمان را گرفته است. مثل دختری که مسلمان شده بود و انتخاب درستی در ازدواجش نداشت. گاهی مشکلات به دلیل درک نادرستی است که از شرایط داریم. مثل دختری که بیماری اش، ناخواسته او را وادار به خودکشی کرده بود و باز هم با شرایط و سنی که داشت، انتظار داشت ازدواج آنچنانی کند.

و گاهی مشکلات باعث نزدیکی ما به خدا و پیشرفت ماست. این همان مطلبی بود که انتظار داشتم از ماجرای «شما دو نفر را اجابت کردیم!» می فهمیدید. برای من، نقطه اوج دراماتیک آن ماجرا در حرم اتفاق افتاد؛ آنجایی که از مشکلات خسته شدم و در عوض، نزدیکی به خدا را نیز از دست دادم.

یا علی مدد!


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 21:52 موضوع | لینک ثابت



برچسب‌ها: اطلاعیه فوت, آرزو, مصیبت, جوان ناکام


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


شما دو نفر را اجابت کرده ایم!!

بسمه تعالی

من در سال هشتاد و دو، پس از هفت سال تحصیل در حوزه علمیه اصفهان، برای ادامه تحصیل به قم مهاجرت کردم. در آن دوران علاوه بر درس خواندن، مسئولیت های کوچک و بزرگی هم در اصفهان داشتم و تنها عاملی که باعث شد درس خواندن و مفید بودنِ هم زمان را رها کنم و به درس خواندنِ تنها در غربت اکتفا کنم؛ احساس وظیفه بود. (توجیه این مطلب زمان و استدلال زیادی لازم دارد و در این نوشتار به دنبال بیان آن نیستم؛ لذا فاکتور می گیرمش.) هجرت به قم در مرداد آن سال شروع شد و در نیمه شهریور به پایان رسید. البته همه چیزهایی که به نحوی با من در ارتباط بودند در این مدت هجرت نکردند؛ بل چیزهایی مثل شهریه و دلم در اصفهان ماند. شهریه ام چند ماه بعد و دلم چند سال بعدتر، همزمان با ازدواج کردن به قم منتقل شد.

یکی از قوانینی که آن سالها در حوزه علمیه قم (به دلایلی که بازهم مهم نیست) وجود داشت، این بود که به طلاب اصفهانی و مشهدی حجره و به قول دانشجوها، خوابگاه نمی دادند. ما هم با این تعهد که خودمان فکری برای خوابگاهمان می کنیم، توانستیم مجوز انتقال از اصفهانبه قم را بگیریم. گفتم ما، چون ما دو نفر بودیم که هجرت کردیم. البته قبل از هجرت نیز استخاره ای زدیم و آیه آمد: ما دعای شما دو نفر را اجابت کردیم. منظور آیه به حضرات موسی و هارون بود که قرار بود به مصر بروند و مردم را به سوی حق دعوت کنند؛ ما نیز این آیه را به فال نیک گرفتیم و راهی شدیم.

روزهای اول به فکر پیدا کردن خوابگاهی بودیم که زیر نظر مدیریت حوزه نباشد و بتوانیم با لابی کردن با مسئولش، برای خودمان سرپناهی درست کنیم؛ اما به خاطر تعهدی که داده بودیم، نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود. چند روز بعد را به دنبال اجاره کردن خانه دانشجویی بودیم؛ اما به خاطر پولی که نداشتیم، نشد. بقیه ایام، تا پایان داستانی که می خوانید را هم بی هدف در خیابان های قم می گشتم؛ چون راهی به عقلم نمی رسید. در این جمله از صیغه مفرد استفاده کردم، چون رفیقم همان هفته اول بی خیال اجابتِ وعده داده شده شد و به اصفهان زیبا بازگشت. من هم با بزرگی مشورت کردم و او گفت: با چنگ و دندان خودت را در قم نگه دار! من هم توانستم خودم را نزدیک به دو ماه نگه دارم.

این ماندن در قم حقیقتاً چنگ و دندان می خواست. برنامه روزانه ام این بود که از ساعت هشت صبح به کلاس حوزه بروم و تا اذان ظهر، مشغول باشم. پس از آن شکمم را با کمترین قیمت سیر می کردم؛ (قبلاً گفتم که شهریه ای نداشتم و باید رعایت ته مانده پولم را می کردم.) پس از سیر شدن، به حرم می رفتم و نمازی می خواندم و گوشه ای را پیدا می کردم که از دید خدام حرم در امان باشد، تا ساعتی را ولو شوم. بعد از ظهر هم به مؤسسه امام خمینی می رفتم که فلسفه بخوانم. تا ساعت ده شب در کتابخانه مؤسسه می ماندم و آخرین نفری بودم که با زور حراست مؤسسه بیرون می رفتم. پس از آن ساکی را که همیشه به همراه داشتم را روی دوش می انداختم و به سراغ رفقا می رفتم تا پیش آنها بخوابم. این رفقا شامل صمیمی ترین ها تا کسانی که فقط با هم سلام و علیکی داشتیم می شدند. ماندن پیش رفقا چهل شبی ادامه داشت؛ تا جایی که رفقا تمام شدند و من هم رویی نداشتم که این روش را ادامه دهم. اولین شبی که رفیقی برایم نمانده بود، مستأصل از مؤسسه بیرون آمدم. نزدیک در ورودی، یکی از رفقا را دیدم که هنوز سرش خراب نشده بودم. با دیدن من فریاد زد که کجایی از بس به دنبالت گشتم؟ گفتم: چطور؟ گفت: از بچه ها شنیده ام که آواره ای؛ امشب را به خانه ما بیا. من هم تعارف سر دستی کردم که مزاحم نمی شوم. دستم را کشید و گفت: خفه شو. آن شب، شام درست درمانی خوردم و روی یک پتوی سفید خوابیدم. به سقفی که بالای سرم بود نگاه کردم و با خود گفتم: این هم از سقف امشب؛ بخواب تا سقف فردا شب.

فردا صبح زود، خوشحال و شارژ از خانه رفیقم بیرون زدم. شام و صبحانه خوبی خورده بودم و شبی را با آرامش پشت سر گذاشته بودم. همین ها تحملی به اندازه یک هفته به من داد. البته به این انرژی نیاز داشتم؛ چون هفته بعد را واقعاً آواره بودم. ظهرها را در حرم می گذراندم و شب ها را روی نیمکتی در پارکی نزدیک حرم. این جمله را شما راحت می خوانی و دست بالا، نُچ نُچی می کنی؛ اما من با تمام سختی هایش آن را از سر گذرانده ام. آخرین شب هفته، روی نیمکتم خوابیده بودم که دستی تکانم داد؛ چشمها را باز کردم و صاحب دست را دیدم. طرف مأمور بهزیستی بود و می خواست جمعمان کند. من هم دست پیش را گرفتم که خجالت نمی کشی که می خواهی من را با این تیپ و هیبت ببری بهزیستی؟ آقای بهزیستی گفت: چرا اینجا خوابیده ای؟ گفتم: طلبه هستم و نصف شب از اصفهان به اینجا رسیده ام. اینجا خوابیده ام تا صبح شود و به حوزه بروم. راست می گفتم؛ هفته پیش، نصف شب از اصفهان رسیده بودم و امشب هم اینجا خوابیده بودم تا فردا به حوزه بروم. آقای بهزیستی جواب داد: ولی نگهبان پارک می گوید چند شب است اینجا می خوابی! آچ مز شده بودم. خودم را به خریّت زدم و گفتم: من؟ طرف نگاهی به لباسی که پوشیده بودم کرد و گفت: به هر حال اگر دوباره اینجا دیدمت، جمعت می کنم. او رفت و من هم راهی شدم. ساعت دو و سه صبح بود و من خواب آلوده، تلو تلو می خوردم. رفتم تا به یک حمام عمومی رسیدم. اما بسته بود. در زدم و صاحبش را از خواب بیدار کردم. حمامی پرسید: چه کار داری؟ گفتم: آدمی زاد در حمام عمومی چه کار دارد؟ گفت: برو بعد از اذان صبح بیا؛ اما از بس اصرار کردم راضی شدو راهم داد. من هم رفتم تو و تا صبح خوابیدم.

فردا صبح رفتم سر کلاس و ظهر آمدم حرم. نماز را خواندم و روبروی ضریح مطهر به ستونی تکیه دادم. دقایقی به ضریح نگاه کردم و دست آخر گفتم: دم شما گرم! عجب اجابتی کردید.

این را که گفتم، عقل از سرم پرید. از جا بلند شدم و با سرعت به سمت ساختمان مدیریت حوزه رفتم. خودم را به طبقه چهارم رساندم و به اتاقی رفتم که چند ماه پیش، پرونده ام را از اصفهان به آنجا تحویل داده بودم. در آن اتاق دو نفر، یکی با لباس شخصی و دیگری سیدی معمم کار می کردند. پرونده من زیر دست سید بود. سلامش کردم و او هم چشمش را از مونیتور روی میزش برداشت و جوابم داد. وضعیتم را توضیح دادم و گفتم: آقا جان! خر ما از اول دُم نداشت. پرونده ما را بدهید تا به ولایت خودمان برگردیم. سید گفت: شما پرونده ات را کِی به قم آورده ای؟ گفتم: همین مرداد امسال. سید گفت: بر اساس فلان قانون، حداقل باید یک سال پرونده ات در قم بماند؛ پس نمی توانی پرونده ات را به اصفهان برگردانی. این جمله، مانند جرقه ای به انبار باروت بود. در کسری از ثانیه، از این سوی میز، یقه سید را گرفتم و از جا بلندش کردم و با کله به بینی اش کوبیدم. مونیتور روی زمین افتاد و مانند بینی سید شکست. در یک دقیقه بعد، هر فحشی بلد بودم را دادم و آن چنان داد زدم که هر آدمی که در ساختمان مدیریت بود، به داخل آن اتاق آمد. همه تلاش می کردند من را از سید جدا کنند؛ ولی من یقه او را رها نمی کردم. در یک بی منطقی کامل او را مقصر می دانستم و می خواستم تمام بدبختی های هفته پیش را تلافی کنم. سرانجام بعد از یکی دو دقیقه،غائله با دخالت بچه های حراست تمام شد. آنان، دو نفری دستم را از پشت گرفتند و از اتاق بیرونم آوردند. در همان لحضات رسماً تهدید می کردند که پدرت را جلوی چشمت می آوریم. اما سید با دستمالی خونی که جلوی صورتش گرفته بود، به دنبالمان دوید که کجا می بریدش؟ او با من مسئله شخصی داشته و کاری به مسئولیتم ندارد. بزرگوار آنقدر دروغ گفت تا دستم را رها کردند و رفتند.

دوباره آچ مز شده بودم. روی زمین نشستم و سرم را روی زانو گذاشتم. کسی آمد و لیوان آبی به دستم داد. به انبوه جمعیتی که مبهوت این ماجرای اکشن بودند نگاه کردم. از میان آنها یکی از بچه های اصفهانی بیرون آمد. کنارم نشست و گفت: چه مرگت شده؟ با بی میلی، در دو سه جمله وضعیت را برایش توضیح دادم. او گفت: حاضری به خوابگاه طلاب غیر ایرانی بیایی و در عوض روزی دو ساعت کار کردن در معاونت فرهنگی، خوابگاه و غذا بگیری؟

بالاخره خودم را از آن آشوب نجات دادم و با رفیق اصفهانی به خوابگاه غیر ایرانی ها رفتم. آدم هایی که با عقاید و رفتارشان زندگی ام را زیر و رو کردند. به همین راحتی اجابت شده بودم. البته اوضاع کمی تغییر کرده بود؛ در دو ماه گذشته، مشکلات به حدی روحم را صیقل داده بود که احساس نزدیکی زیادی به خدا می کردم؛ حالتی که بعد از آن، احساس نکردمش.

پی نوشت:

هرچند این داستان واقعی است؛ ولی شما فرض کن همه اسامی و افراد تخیلی هستند.

پا نوشت:

به جای اینکه در این داستان به دنبال مقصر باشی؛ به این فکر کن که ربط آن را با مصیبت هایی که به ما می رسد، چیست؟ این مطلب را اولاً برای این منظور نوشته ام؛ و ثانیاً برای «دیگران». دوباره احساس وظیفه کرده ام و می دانم این بار غیر ازخودم، «دیگران» را نیز گرفتار می کنم. گرفتاری در پیش است که عاقلان دانند.

تکمله:

چند ماه بعد از ماجرای اکشن، به سراغ سید رفتم. بینی اش خوب شده بود و مونیتور را عوض کرده بودند. سلامش کردم و گفتم: من را می شناسید؟ نگاهش را از صفحه مونیتور برداشت و گفت: نه! گفتم: من همان کسی هستم که بینی ات را شکستم و تو اجازه ندادی چوب در آستینم کنند. گفت: من؟ عوضی گرفته ای!! گفتم: نگرفته ام. گفت: شاید یک طبقه اضافه آمده ای. اینجا همه طبقات هم شکل اند. گفتم: می دانم نمیخواهی خجالتم بدهی؛ ولی با این کار، بیشتر خجل می شوم. گفت: هر چه ما می گوییم نر است، تو می گویی بدوش!! هرچه گفتم و قسمش دادم و شاهد و دلیل آوردم؛ از رو نرفت. حتی اجازه نداد ببوسمش!

یا علی مدد.


برچسب‌ها: صبر, مصیبت, مشکلات


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


خداوندا؛ چرا مرا بدبخت کرده ای؟

بسمه تعالی

یکی از عزیزترین پا منبری ها، چندی پیش پرسید: چرا فلان کامنت را پاسخ نداده ای؟ گفتم: کدام را؟ گفت: همان که گفته بدبختم و خدا به من توجه نمی کند. یادم آمد کدام را می گوید. ولی آن روزی که خواندمش، حوصله جواب دادن نداشتم و بعداً هم فراموش کردم. این ماجرا را اضافه کنید به سوالات واقعاً بی شماری که تقریباً هر روز، به صورت حضوری و تلفنی پرسیده می شود و نشان از عام البلوی بودن این مسئله دارد. بنابراین تصمیم گرفتم بعضی از صحبت هایی که در این زمینه با من در میان گذاشته شده را بنویسم تا همه با هم به آنها جواب بدهیم. قبل از شروع توجه کنید همه آنچه می نویسم واقعی است و تنها شناسه هایی که فکر می کردم با آنها ممکن است شخصیت سؤال کننده لو برود را حذف کرده ام. نکته دوم هم اینکه لطفاً شعار ندهید.

مقربین بزم!

دختری هستم 21 ساله؛ سال ها در بهترین نقطه تهران زندگی کرده ام و بهترین خانواده و دوستان را داشته ام. با رتبه نسبتاً خوبی در دانشگاه اصفهان قبول شدم و همان جا هم عاشق شوهرم شدم. اما یک مشکل وجود داشت؛ اینکه من جزء یکی از اقلیت های دینی هستم و شوهرم هم یک مسلمان معتقد بود. البته بهتر است بگویم جزء اقلیت های دینی بودم؛ چون با وساطت شوهرم با یکی از اساتید دانشگاه صحبت کردم و مسلمان شدم. البته نمی دانم استدلال های استاد من را مسلمان کرد یا قدرت عشق. مسلمان شدن من، شوک بزرگی به خانواده وارد کرد و در نهایت آنها من را از خود راندند. من هم پای تصمیمی که گرفته بودم ایستادم و ازدواج کردم. بعد از مدتی که آتش عشق فروکش کرد؛ متوجه شدم مسلمانی هم شُعبی دارد و من تا به حال فقط مسلمان بوده ام. از قضا شوهرم جزء شعبه اهل سنت بود و استدلال ها، من را به سوی شعبه دیگر می کشاند. سرانجام انقلاب دوم را هم کردم و شیعه شدم. همین هم باعث شد شوهرم که یک مسلمان معتقد بود، من را تنها بگذارد. اکنون من مانده ام با یک اعتقاد جدید و انبوهی از بدبختی هایی که به خاطر آن برایم به وجود آمده است. و خدایی که من را با تمام فداکاری هایم فراموش کرده است.

اعتماد به نفس!

دختری هستم 37 ساله، شاید تحصیلاتی نداشته باشم؛ ولی خانواده خوبی دارم. چند سال پیش دچار افسردگی شدیدی شدم که با همه درمانهایی که کردم، ناخواسته کارم به خودکشی رسید. افسردگی باعث شد خودم را از طبقه پنجم یک ساختمان به پایین پرتاب کنم؛ ولی شانس آوردم و زنده ماندم. البته این خودکشی، یک لگن مصنوعی و یک کمر خم و چند ماهی بستری شدن برایم یادگاری گذاشت. روان پزشک محترم، اوضاعم را که دید، داروهایم را کم کرد و سفارش کرد برای درمان افسردگی، به دنبال تغییر در زندگی باشم. و چه تغییری بهتر از ازدواج. اما بدبختی من این است که بختم را بسته اند. چون در این دو سال، هیچ خواستگاری به جلسه دوم نمی رسد. نمی دانم آیا خدا من را هم می بیند؟ چرا همه راه ها به رویم بسته است؟


برچسب‌ها: صبر, بدبختی, سحر, بخت


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


جانور

بسمه تعالی

چند سال پیش، هر کتابی به دستم می رسید را می خواندم. این ولگردی در کتابها دو دلیل داشت. یکی اینکه پول نداشتم تا کتاب خوب بخرم؛ دیگر اینکه نمی دانستم کتاب خوب چیست تا آن را بخرم. یکی از کتابهایی که در آن دوران خواندم، کتابی بود که نام و موضوع و نویسنده اش را به یاد ندارم. آنچه از آن کتاب به یادم مانده، عکس جغدی است که بر جلد آن بود و تنها داستانی که از آن فهمیدم. داستان این بود که مردی با شترش در بیابان می رفت و آتش شهوتش زبانه می کشید. چون مرد، راهی معقول جلوی پای خود نمی دید؛ با نقشه کشی های فراوان، تصمیم گرفت پالان شتر را کمی عقب تر بکشد و یک پا را در سمت راست پالان و پای دیگر را در سمت دیگرش بگذارد تا هم قد شتر شود و آبی بر آتش شهوتش بریزد... پس از آنکه عقل مرد سر جایش آمد، از کرده خود پشیمان شد و شیطان را لعنت کرد. در آن لحظه، شیطان بر او ظاهر شد و گفت: لعنت بر خودت! این نقشه ای که تو کشیدی به عقل من هم نمی رسید. تو «جانوری» هستی که من را نیز درس می دهی.

الغرض؛ بعضی از انسانها چنین «جانورانی» هستند که باید با احتیاط از کنار آنها گذشت تا نقشه های آنان دامنت را نگیرد. بدتر اینکه گاهی این «جانوران» در جایگاهی قرار می گیرند که به قول «آقا» پیچ تاریخ است و آنان می توانند جماعتی را در این پیچ، از راه راست منحرف کنند. فی المثل، عمرو بن عاص، «جانوری» بوده که در سال ششم هجری مسلمان شده است. یعنی دو سال قبل از فتح مکه و اسلام آوردن اجباری بسیاری از افراد، فهمید که باد به پرچم اسلام می وزد و سودش در اسلام آوردن است. همین «جانور» در پیچ تاریخی جنگ صفین، قرآن ها را بر سر نیزه کرد. با این کار، هم معاویه را نجات داد و هم خوارج را درست کرد و هم حکومت مصر را به دست آورد و در یک نگاه کلی تر، باعث زمین گیر شدن حکومت امام علی و امام حسن علیهم السلام شد. همین «جانور» کمی قبل تر از این پیچ تاریخی، در میدان جنگ، با امام علی علیه السلام روبرو شد و هلاکت خود را نزدیک دید. به همین دلیل، به سرعت مغزش را به کار انداخت و برای نجات جانش، شلوار خود را پایین کشید. در آن سو، امام علی علم لدنی دارند و عاقبت زنده ماندن این «جانور» را می دانند. اما او را نمی کشند و باز می گردند؛ چرا که کشتن چنین ««جانوری» در چنین وضعیتی، در مرام حضرت نیست. نه اینکه کشتنش کار حرامی باشد؛ بل کار نه چندان درستی است که در مرام حضرت نیست.

همین وضعیت درباره «جانوری» به نام عبیدالله بن زیاد نیز مطرح بوده که پیش از پیچ تاریخی عاشورا، مسلم بن عقیل می توانست از پشت به او حمله کرده و ترورش کند. اما این کار نه چندان درست را در مرام یک مسلمان نمی داند. توجه کنید که عبیدالله بن زیاد، عارف واصلی نبوده؛ بلکه حرام زاده ای بوده که اهل بیت پیامبر را پیش و پس از عاشورا به چهار میخ کشیده است.

اکنون، به فرموده «آقا» من و شما در یک پیچ تاریخی هستیم و قرار است هفته آینده از میان کسانی، انتخابی انجام دهیم که چه بسا در میان آنان، «جانورانی» هم باشند. همان «آقا» فرمود: در این انتخابات، رعایت اخلاق مهم است. این یعنی تمسک به رفتاری که امام علی و مسلم بن عقیل در برابر «جانوران» داشته اند. در مقابل نیز، غیبت و تهمت و تخریب نیز نه تنها کار نه چندان درست؛ بل عین حرام کبیره است و زیر پا گذاشتن دستورات همه الگوها محسوب می شود.

پی نوشت:

عزیزی که حق استادی بر بسیاری از ما دارند؛ حاشیه ای بر متن یا ابضّ زدند و سکوت و حاشیه نشینی در فتنه بر حذر داشتند. البته به شرطی که توان اصلاح آن را داشته باشیم. این مطلب به یقین صحیح است و من نیز می پذیرم این دو متن، چنین شائبه ای دارد. ولی چون به دنبال تذکر اخلاق مداری در انتخابات هستم، تنها به این تذکر اکتفا می کنم که مبدا دچار افراط بی اخلاقی یا تفریط سکوت و حاشیه نشینی شویم.

یا علی مدد


برچسب‌ها: جنگ صفین, عاشورا, انتخابات, تخریب انتخاباتی, اخلاق انتخاباتی


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت


یا اَبَضَّ

بسمه تعالی

بنی آدم زمانی که دو – سه ساله هستند، لغاتی که استفاده می کنند را از محیط اطرافشان یاد می گیرند. این یادگیری معمولاً کامل نیست؛ یا اگر کامل هم باشد، بچه بنی آدم، در دو سالگی نمی تواند آنچه یاد گرفته را به درستی ادا نماید. اینجاست که والدین بچه، باید نقش مترجم را نیز ایفا کنند و مثلاً وقتی بچه می گوید: کفترچه یا اُسکُتون، برای دیگران ترجمه کنند که منظور دفترچه و استخوان است.

بنی آدم زمانی که دو – سه ساله هستند، لغاتی که استفاده می کنند را از محیط اطرافشان یاد می گیرند. این یادگیری ها چون علاوه بر شنیدن، همراه با دیدن نیز هست، گاهی بچه بنی آدم، حرفهایی را می زند که نشانه فعلی است. مثلاً وقتی کسی خواب است و به بچه می گوییم: شلوغ نکن! او نیز وقتی خوابش می آید، به دیگران می گوید: شلوغ نکن! اینجاست که والدین بچه، باید نقش مترجم را ایفا کنند و برای دیگران توضیح دهند که بچه ما قصد بی ادبی ندارد و فقط خوابش می آید.

اگر خدا قبول کند! بچه ما نیز جزء بنی آدم است و دو سال و نیم بیشتر ندارد. به همین دلیل، لغاتش را از محیط اطرافش فراگرفته است. فی المثل چون ما ایرانی ها، در خطرات مهلک، فریاد می زنیم: یا ابا الفضل! پسر ما نیز هنگام خطر، همین را می گوید. البته این لفظ را برای همه خطرات استفاده نمی کند. مثلاً اگر می خواهد از روی صندلی به داخل کامیون اسباب بازی اش بپرد، کوپن یا ابا الفضل را نمی سوزاند و نهایتاً یک یا الله! (تبارک و تعالی) می گوید. اما اگر بخواهد از روی اُپن آشپزخانه، به روی شکم کسی که آن پایین خوابیده است، بپرد؛ حتماً فریاد می زند: «یا اَبَضَّ!» اگر پاراگراف اول را درست خوانده باشی، می دانی که این واژه، همان یا ابا الفضل است که توسط یک بچه دو ساله ادا شده است. اینجاست که من و افراد دیگری که عاقلان دانند، نقش مترجم را ایفا کرده و به دیگران تفهیم می کنیم زمانی که فریاد «یا اَبَضَّ» را شنیدید، بی دلیل دلتان غنج نرود که پسر حاج آقا چه بچه مسلمانی است؛ بل خطر بزرگی شما را تهدید می کند و لازم است سریعاً سرتان را میان دستها گرفته و درون شکمتان مچاله شوید.

الغرض! گاهی در زندگی انسان، ندای «یا اَبَضَّ» به گوش می رسد. ندا که نه؛ بل فریاد «یا اَبَضَّ» است که چهار ستون انسان را می لرزاند. یکی از این موارد، تبلیغات قبل از انتخابات است. از من و شما می پرسند: به چه کسی رأی بدهیم؟ من و شما هم یا به فرمایش آقا عمل می کنیم و بدون غیبت و تهمت و در یک کلام: تخریب دیگران، از آن کسی که می خواهیم تبلیغ می کنیم؛ و یا آخرتمان را به دنیای دیگران می فروشیم و هرچه می خواهیم می گوییم.

این دو هفته ای که در پیش داریم؛ ایام فتنه ای است که فریاد «یا اَبَضَّ» به گوش می رسد. ایامی که باید مثل شتر دو ساله باشیم که نه پشتی برای سوار شدن دارد و نه شیری برای دوشیدن.

یا علی مدد.


برچسب‌ها: فتنه, انتخابات, تبلیغات


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت


هر که را بخواهد!

بسمه تعالی

سال های اول طلبگی، خرج های مختصری که داشتم را مدیریت کردم و پس از یک برنامه ریاضت اقتصادی، توانستم حدود دویست هزار تومان پس انداز کنم. همه این کارها را برای این انجام دادم که بتوانم یک موتور یاماها هشتاد بخرم که چیزی حدود چهارصد هزار تومان بود. در آن زمان همه دوستانم موتور سوار بودند و همین باعث شده بود بهترین مشاوران را در اطراف خودم داشته باشم. مشاوران خیرخواه، مشورت می دادند که چرا می خواهی یاماها هشتاد بخری؟ یاماها صد بخر که هم قدرت بیشتری دارد و هم مونتاژ بلاد کفر است. پاسخ من هم این بود که: من بدم نمی آید موتور بهتر سوار شوم؛ ولی چه کنم که پولش را ندارم. خیرخواهان می گفتند: آن دویست تومانی که کم داری را می خواهی چه کنی؟ می گفتم: قرار است وامی بگیرم و به مرور پس بدهم. می گفتند: همتت را کمی بیشتر کن و وام بیشتری بگیر و به مرورتر پس بده. خلاصه اینکه از بس مشاوران، خیرخواهی کردند؛ راضی شدم ششصد هزار تومان وام بگیرم و در دو سال پس بدهم. البته مبلغ اقساط هم بیشتر شده بود و باید برنامه ریاضت اقتصادی را تا پایان این سالها ادامه می دادم.

به هر حال به زودی وام را گرفتم و موتور را  خریدم؛ البته برنامه ریاضت اقتصادی نیز خود به خود شروع شده بود. در این دوران، با آسودگی یاماها صد را سوار می شدم و این سو و آن سو می رفتم؛ و هر موقع می دیدم هشهری های محترم، منتظر تاکسی و اتوبوس هستند؛ از ته دل، خدا را شکر می کردم. موتور سواری ما یک ماهی ادامه داشت تا در سحر یک روز زیبای بهاری که برای خواندن نماز صبح از خواب بیدار شدم، در حیاط را دیدم که پشت سر جناب دزد محترم باز مانده است. البته این نکته ای طبیعی است؛ چون دزدها معمولاً عجله دارند و اگر سوار موتور هم باشند، دیگر نمی توان انتظار داشت در حیاط را پشت سرخود ببندند. الغرض! من بودم و موتور دزدیده شده و دو سال بدهکاری و ریاضت اقتصادی.

دوستان می دانند من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم؛ لذا در کمال آرامش وارد این دو سال شدم. اما اطرافیان باورشان نمی شد که ما بید نیستیم و در یک ماه اول، همه ابراز همدردی زبانی!! می کردند و مراتب خشم و انزجار خود را نثار دزد می کردند که در را پشت سرش نبسته بود. سرانجام این ناله ها در من نیز کارگر افتاد و گفتم نکند خبط و خطایی کرده ام و بلایی نازل شده! این شبهه ادامه داشت تا با رندی بی خیال تر از خودم تلفنی صحبت کردم. رند مذکور گفت: شنیده ام یاماها صد را برده اند! توصیه می کنم فیلم دزد دوچرخه را ببینی که حکم کِرِم ضد سوزش را دارد. من هم رفتم و این فیلم ایتالیایی را دیدم. فیلمی که داستان پدری است که بعد از جنگ جهانی دوم، کار اصلی اش را از دست داده و بالاجبار در یک شرکت تبلیغاتی، مسئول چسباندن پوستر به دیوارشده است. کسانی که در چنین کارهایی تجربه دارند می دانند که برای چسباندن پوستر، نیاز به نردبان داری و اگر نردبان نداشته باشی، باید از کسی قرض بگیری. اما کسی که در فیلم، نردبان را قرض می داد، آدم طمّاعی بود که هشتاد در صد درآمد پوستر چسبانی را به عنوان کرایه نردبان طلب می کرد. نهایتاً پدر داستان ما پول زیادی از کسی قرض گرفت و دوچرخه ای قسطی خرید. با این کار هم نیازی به نردبان نداشت (چون یکی از کارکردهای دوچرخه، استفاده به جای نردبان است؛) و هم سرعتش در نصب پوستر و طبیعتاً درآمدش زیاد شده بود. پدر قصه با دمش گردو می شکست که دزدی، دوچرخه و نردبان و سرعتش را با هم برد. این تازه اول فیلم و آغاز بدبختی پدر است...

بعد از دیدن فیلم، حکم کسی را داشتم که فردی بدبخت تر از خود را دیده است. بدهکاری و ریاضت اقتصادی را فراموش کرده بودم و می گفتم: خدا را شکر کارم با یاماها صد ارتباطی ندارد. دوران ریاضت اقتصادی با این فلسفه بافی ها گذشت و نزدیک به پایان بود که فیلم مریم مقدس را نشانمان دادند. در یک جای فیلم، زکریا که بدون فرزند مانده، به دیدار مریم می رود و غذاهای بهشتی را می بیند. با تعجب می پرسد: «أنّا لکِ هذا؟» اینها را از کجا آورده ای؟ مریم می گوید: «هو من عند الله» اینها از سوی خداوند است. «إن الله یرزق من یشاء بغیر حساب» خداوند به هرکس که بخواهد بدون حساب رزق می دهد. اینجاست که گوش زکریا زنگ می زند و از خدا، یحیی را می گیرد.

صدای گوش نبی خدا، به گوش من هم رسید. فهمیدم برای خیلی از چیزها نباید مثل پدر فیلم دزد دوچرخه، نقشه کشی کنم. رزق دست دیگری است که به هرکه بخواهد بدون حساب می دهد. من هم به سراغ او رفتم و یک موتور کریس صد و بیست گرفتم که حداقل یک میلیون ارزش داشت. البته این بار بدون وام گرفتن و ریاضت اقتصادی.

پی نوشت:

اگر رحمت خدا در تهران ببارد و هواپیما از زمین بلند نشود تا به اهواز بیاید و تو را به اصفهان ببرد؛ برای پر کردن دو ساعتی که معطل شده ای، به تایپ کردن پناه می بری؛ و چون می خواهی هرچه بیشتر وقتت را پّر کنی، مطلبی که همیشه در یک صفحه می نویسی را اینبار در سه صفحه می آوری! عذرم را بپذیرید.

یا علی مدد


برچسب‌ها: رزق حدیث وام


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت


رمز موفقیت 2

بسمه تعالی

دوم – حیا کردن؛

چند وقت پیش، چند تایی دستگاه پارکومتر، در خیابانی که محل کار ما در آن است، نصب کردند؛ البته فقط نصب کردند و تا مدتی کار نمی کرد. ما نیز در کمال آرامش جلوی دستگاه های متولد نشده پارک می کردیم و به ریش جناب شهردار می خندیدیم. دیروز قبل از سوار شدن بر ماشین، پلیسی را دیدم که من و بقیه عزیزانی که به ریش شهردار می خندیدیم را به جرم توقف در محل ممنوع، جریمه کرده بود. البته خودش را ندیدم، رد پایش را دیدم. با خودم گفتم: ما که جریمه شدیم؛ بگذار تا دستوراتی که عاقلان دانند را انجام دهم؛ اما از درون سوپر حسین داداش، جوانک زرنگی را دیدم که جلوی مرکب من پارک کرد. بعد هم در کمال آرامش، برگه جریمه را از زیر برف پاک کن مرکب ما برداشت و زیر برف پاک کن خودش گذاشت. جوانک را صدا زدم و گفتم: آقا فکر نمی کنی این کاری که شما می کنی، ظلمی باشد به صاحب این ماشین؛ چون الآن پلیس می آید و دوباره او را جریمه می کند. جوانک از پشت عینک دودی اش گفت: فکر نکنم به شما ارتباطی داشته باشد. گفتم: اتفاقاً به هزار و یک دلیل دارد. مهمترین اش اینکه صاحب این ماشین، من هستم. جوانک عینکش را برداشت و گفت: ببخشید! فکر نمی کردم من را می بینید. راست می گفت؛ ما بنی آدم اگر بدانیم کسی ما را می بیند، حیا می کنیم و بسیاری از زرنگ بازی ها را انجام نمی دهیم.

سوم – رابطه فس فس کردن با هندوانه؛

یادتان هست آن عاقله مرد را که از پشت میزش بلند نمی شد؟ آن خانمی که نظر داده بود همیشه در حال عجله کردن است را چطور؟ اگر آدمی بفهمد کس دیگری کارش را انجام نمی دهد، خودش برای کارش اقدام می کند؛ نه مثل آن عاقله مرد، کارش را پشت گوش می اندازد تا کار گره بخورد و نه مثل آن خانم، با یک دست، چند هندوانه بلند می کند تا مجبور باشد همیشه عجله کند.

چهارم – می آید سراغت!

تا به حال گذرت به اداره ای افتاده است که کارمندش اسلومیشن کار کند؟ چنین کارمندی حداقل به دو چیز اعتقاد ندارد. یکی اینکه راه انداختن کار خلق الله را وظیفه که نه، امتیازی برای خود نمی داند؛ و دوم اینکه باور ندارد مرگ به سراغش می آید. چرا که اگر چنین باوری داشت، خودش را برای آن روز آماده می کرد.

پنجم- مرام

شبها که می آیم خانه، محمد مهدی مرام می گذارد و از من پذیرایی می کند. لیمو یا پرتقالی را همراه با یک بشقاب و چاقو می آورد که چهار قاچ کنیم و با هم بخوریم؛ همیشه آمار میوه ای که می آورد، دو تا است. چون من و او، دو نفر هستیم و محمد مهدی، «بقیه» را به حساب نمی آورد. محمد مهدی همیشه یک بُرش میوه را در دست چپش آماده نگه می دارد و با دست راستش، برش دیگر را می خورد. او همیشه میوه را نیم خورده می کند و هنگام خوردن، با چشمانی نگران، مراقب من است تا از او جلو نزنم. دیشب با دیدن چشمان و دست هایش، یاد چشم ها و دست های خودم افتادم. چشم هایی که در پمپ بنزین و هزار جای دیگر، مراقب دیگران است و دستانی که همیشه آماده سریع عمل کردن است.

امشب یک بشقاب اضافه تر آوردم و از دو تا پرتقال، نیمی را (یعنی همان مقداری که هر شب می خورد را) داخل یکی از بشقاب ها گذاشتم؛ بعد هم یک دعوای زرگری با «بقیه» کردم که کسی حق ندارد سهم محمدمهدی را بخورد. امشب چشمان محمد مهدی و دستانش آسوده بود. چون مطمئن شد کسی با سهم او کاری ندارد.

 

و کلام آخر اینکه از امام صادق علیه السلام پرسیدند: رمز موفقیت شما چیست؟ آقا فرمودند: چهار چیز عامل موفقیت من است:

اول- می دانم که کار من را دیگری انجام نمی دهد؛ بنابراین تلاشم را بر روی آن متمرکز می کنم.

دوم- می دانم دیگری نمی تواند رزق من را بخورد؛ بنابراین آرامش دارم.

سوم- می دانم خداوند از کارهای من آگاه است؛ بنابراین حیا می کنم.

چهارم- می دانم که مرگ آخر کار من است؛ بنابراین برای آن آماده می شوم.

 

پی نوشت:

توجه داری به «بقیه» چه ظلمی می شود؟ ظلمی می شود که عاقلان دانند!!


برچسب‌ها: موفقیت صبر آرامش رزق حیا مرگ


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت


رمز موفقیت

بسمه تعالی

پامنبری های محترم استحضار دارند که در یکی دو منبر قبل، دست گذاشتیم بر روی عجله هایی که همیشه داریم و فس زدن هایی که همیشه همراه ماست. دلیل اینکه دست دیجیتالمان را روی این موضوع گذاشتیم، یک برنامه اجتماعی بود که کارگردانش رفته بود سراغ آدم! هایی که آدم کشته اند. آن بندگان خدا هم از پشت صفحه شطرنجی، کار خودشان را توجیه می کردند که عصبانی بودیم و طرف هم زبان نفهم. به عبارت دیگر، برای اینکه بتوانی آدم بکشی، کافی است عصبانی باشی؛ چون آدم زبان نفهم که همه جا پیدا می شود. به عبارت دیگرتر، ما بنی آدم، چون عصبانی هستیم، آدم می کشیم. حالا اگر اینقدر خشن هم نباشیم، حداقل دست به یقه می شویم؛ یا حداقل تر، فحش می دهیم. حالا سؤال این است که چرا ما زیاد عصبانی هستیم؟ پاسخ هم روشن است: چون ما بنی آدم، در برابر آن آدم های زبان نفهم (و به عبارت علمی: شرایط نا خواسته) صبرنداریم.

البته چون همیشه جنس تقلبی را از روی جنس اصلی می سازند؛ بعضی صبر تقلبی ساختند و تحویل خلق الله دادند. یعنی آنجا که نباید صبر کنند، صبر می کردند. ما دنبال ملاکی برای تشخیص جنس اصل بودیم؛ ولی چون بسیاری از دوستان پایین منبر، راحت تر هستند به جای فکر کردن، لقمه آماده را میل بفرمایند؛ گفتیم ملاک صبر را هم برایتان لقمه بگیریم. پس این شما و این رمز موفقیت:

اول – الهی راضیم به رضایت!

چند سال پیش، با کلی مشورت با اهل فن، تصمیم گرفتم در حوزه، سیستم درس خواندنم را از الف، به ب تغییر دهم. لازمه این تغییر، موفقیت در یک امتحان بود. امتحانی که طراح و مصحح آن، همان مسئولی بود که باید با انتقال من موافقت می کرد. موقعی که سر جلسه امتحان نشستم، فقط با سه سؤال روبرو شدم. به هر حال سؤالات را پاسخ دادم و منتظر نتیجه ماندم. موقع اعلام نتایج، در کمال ناباوری، یک چهارده کله گنده نصیب ما شد. با کمال پر رویی، رفتم سراغ مسئول ممتحن و کلی اعتراض کردم. وقتی برگه را رو کردند؛ معلوم شد یک سؤال را نمره نیاورده ام. باز هم از رو نرفتم و با کلی دلیل، ثابت کردم پاسخم درست است. اما مسئول محترم شروع کرد فریاد زدن که هرچه ما به شما رو می دهیم پر رو تر می شوی و... دست آخر هم چون ممتحن همان مسئول بود، دستم به جایی بند نشد و در همان سیستم الف ماندم. که البته بسیار بهتر شد که ماندم.

چند ماه پیش، دوباره همان مسئول ممتحن را دیدم. اینبار من مدرس همان درس بودم و او همچنان مسئول همان مجموعه. مسئول محترم در میان صحبت هایش گفت: دیدی خدا چقدر دوستت داشت که در همان سیستم الف ماندی؟ گفتم: حالا حق با من بود یا شما؟ گفت: حق با تو بود ولی خدا می خواست به دست من، رشته ات را عوض نکنی و تو با تقدیرت سر ناسازگاری داشتی. گفتم: چه بسا وظیفه من و شما درباره یک موضوع متفاوت باشد؛ من باید راضی باشم و شما باید به حق رفتار کنید. اگر جای این دو عوض شود افتضاح است.

در مسئله صبر هم مردم باید در برابر مشکلات، صبر داشته باشند و مسئولین در رفع نیاز مردم، سرعت عمل به خرج دهند. اگر جای این دو عوض شود افتضاح است. منظورم از افتضاح این است که مردم صبرشان را کنار بگذارند و همیشه طلبکار باشند و مسئولین هم مردم را به صبر داشتن دعوت کنند.

آنچه خواندید، همه ملاک صبر نیست؛ بقیه اش را روز سه شنبه بخوانید.

یا علی مدد.


برچسب‌ها: صبر عجله مردم مسئولین


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت