تبليغاتX
این جا یک منبر دیجیتال است!
 

رمز موفقیت

بسمه تعالی

پامنبری های محترم استحضار دارند که در یکی دو منبر قبل، دست گذاشتیم بر روی عجله هایی که همیشه داریم و فس زدن هایی که همیشه همراه ماست. دلیل اینکه دست دیجیتالمان را روی این موضوع گذاشتیم، یک برنامه اجتماعی بود که کارگردانش رفته بود سراغ آدم! هایی که آدم کشته اند. آن بندگان خدا هم از پشت صفحه شطرنجی، کار خودشان را توجیه می کردند که عصبانی بودیم و طرف هم زبان نفهم. به عبارت دیگر، برای اینکه بتوانی آدم بکشی، کافی است عصبانی باشی؛ چون آدم زبان نفهم که همه جا پیدا می شود. به عبارت دیگرتر، ما بنی آدم، چون عصبانی هستیم، آدم می کشیم. حالا اگر اینقدر خشن هم نباشیم، حداقل دست به یقه می شویم؛ یا حداقل تر، فحش می دهیم. حالا سؤال این است که چرا ما زیاد عصبانی هستیم؟ پاسخ هم روشن است: چون ما بنی آدم، در برابر آن آدم های زبان نفهم (و به عبارت علمی: شرایط نا خواسته) صبرنداریم.

البته چون همیشه جنس تقلبی را از روی جنس اصلی می سازند؛ بعضی صبر تقلبی ساختند و تحویل خلق الله دادند. یعنی آنجا که نباید صبر کنند، صبر می کردند. ما دنبال ملاکی برای تشخیص جنس اصل بودیم؛ ولی چون بسیاری از دوستان پایین منبر، راحت تر هستند به جای فکر کردن، لقمه آماده را میل بفرمایند؛ گفتیم ملاک صبر را هم برایتان لقمه بگیریم. پس این شما و این رمز موفقیت:

اول – الهی راضیم به رضایت!

چند سال پیش، با کلی مشورت با اهل فن، تصمیم گرفتم در حوزه، سیستم درس خواندنم را از الف، به ب تغییر دهم. لازمه این تغییر، موفقیت در یک امتحان بود. امتحانی که طراح و مصحح آن، همان مسئولی بود که باید با انتقال من موافقت می کرد. موقعی که سر جلسه امتحان نشستم، فقط با سه سؤال روبرو شدم. به هر حال سؤالات را پاسخ دادم و منتظر نتیجه ماندم. موقع اعلام نتایج، در کمال ناباوری، یک چهارده کله گنده نصیب ما شد. با کمال پر رویی، رفتم سراغ مسئول ممتحن و کلی اعتراض کردم. وقتی برگه را رو کردند؛ معلوم شد یک سؤال را نمره نیاورده ام. باز هم از رو نرفتم و با کلی دلیل، ثابت کردم پاسخم درست است. اما مسئول محترم شروع کرد فریاد زدن که هرچه ما به شما رو می دهیم پر رو تر می شوی و... دست آخر هم چون ممتحن همان مسئول بود، دستم به جایی بند نشد و در همان سیستم الف ماندم. که البته بسیار بهتر شد که ماندم.

چند ماه پیش، دوباره همان مسئول ممتحن را دیدم. اینبار من مدرس همان درس بودم و او همچنان مسئول همان مجموعه. مسئول محترم در میان صحبت هایش گفت: دیدی خدا چقدر دوستت داشت که در همان سیستم الف ماندی؟ گفتم: حالا حق با من بود یا شما؟ گفت: حق با تو بود ولی خدا می خواست به دست من، رشته ات را عوض نکنی و تو با تقدیرت سر ناسازگاری داشتی. گفتم: چه بسا وظیفه من و شما درباره یک موضوع متفاوت باشد؛ من باید راضی باشم و شما باید به حق رفتار کنید. اگر جای این دو عوض شود افتضاح است.

در مسئله صبر هم مردم باید در برابر مشکلات، صبر داشته باشند و مسئولین در رفع نیاز مردم، سرعت عمل به خرج دهند. اگر جای این دو عوض شود افتضاح است. منظورم از افتضاح این است که مردم صبرشان را کنار بگذارند و همیشه طلبکار باشند و مسئولین هم مردم را به صبر داشتن دعوت کنند.

آنچه خواندید، همه ملاک صبر نیست؛ بقیه اش را روز سه شنبه بخوانید.

یا علی مدد.


برچسب‌ها: صبر عجله مردم مسئولین


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت


درس صبر

بسمه تعالی

مرشدی به مریدان خود دستور داد برای تحصیل صبر، به بیابان سوزان بروند و چهل روز در آنجا بمانند. مریدان نالان و گریان از مرشد پرسیدند: آیا راه دیگری برای تحصیل صبر وجود ندارد. مرشد درنگی کرد و گفت: آری! راه دیگری هم هست: یک ساعت استفاده از اینترنت پُر سرعت. مریدان ناله ای سر داده و راه بیابان در پیش گرفتند.

شاید این ایمیل خُُنک را شما نیز دیده باشید. شاید با دیدن آن خندیده باشید و یا شاید به نشانه تأسف سری تکان داده باشید. اما من با دیدن آن به یاد دو نفر افتادم:

نفر اول یکی از اقوام بود که چند سال پیش از فرنگ به خانه ما آمد. در آن دوران،، خانواده ما به لطف چندین ماه حقوق برادر با مرامم، به تازگی صاحب کامپیوتری نو نوار شده بود. کامپیوتری که در یکی از اتاق های خانه و روی میز غذاخوری نصب شده بود و با افتخار اعلام می شد قابلیت اتصال به اینترنت را نیز دارد. در آن دوران اکانت را باید از دو خیابان آن طرف تر می خریدیم و پیش از وصل شدن به اینترنت، صدای مورس مانند دستگاه را می شنیدیم. در همان دوران بود که عزیزی از فرنگ برای ما آمد و کاری در اینترنت داشت. برادر با مرام نیز که کامپیوترش را وقف عام کرده بود؛ ترتیب کار را داد. عزیز از فرنگ برگشته اما روی صندلی اش بند نبود. سایتی را فرا می خواند اما تا اینترنت دایل آپ بخواهد سایت را لود کند؛ هزار بار از جایش بلند می شد و در اتاق قدم می زد. مدام کامپیوتر برادر ما و خط اینترنت مملکت ما و هزار چیز دیگرمان را مسخره کرد و گفت: در دنیا کسی حوصله این مسخره بازی ها را ندارد. اما برادر با مرام ما به روی مبارک هم نیاورد. نمی دانم از مرامش بود یا دنده پهنش که خودش هم با عزیز از فرنگ برگشته همراهی می کرد.

دومین نفر عارفی بود که روزی استادی درباره اش صحبت می کرد. می گفت: طرف به جایی رسیده بود که سکون روحی، در آرامش ظاهری اش نمایان شده بود. استاد ما می گفت: با عارف مذکور، سوار بر اتوبوس به مسافرت می رفتیم که مرکبمان در میانه راه خراب شد. درست کردنش ساعتی طول کشید و همه ما از این بلاتکلیفی و به هم خردن برنامه ها، کلافه شده بودیم. اما عارف ما به راحتی سر جایش نشسته بود. انگار از ازل قرار بوده است در این ساعت، در این بیابان نشسته باشد. یاد او افتادم و اینکه آیا من نیز در ترافیک و پشت اینترنت و پمپ بنزین هم اینگونه هستم؟ بل در جاده اصفهان- تهران هم این صبر را ندارم و با ماشین اسقاطی ام چنان می رانم که انگار از ازل قرار بوده است در این ساعت، اینجا نباشم.

پی نوشت: اکنون فکر می کنی ملاک صبر داشتن چیست؟


برچسب‌ها: صبر عارف سرعت اینترنت


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت


صبر انقلابی

بسمه تعالی

دیروز برای تکثیر یک جزوه دویست صفحه ای به یکی از دفتر فنی های سطح شهر رفتم. طرف عاقله مردی بود که به ظاهر مذهبی می رسید. درخواستم را گفتم و او هم از روی فلش، مشغول تکثیر شد. نیمی از کار که پیش رفته بود، کاغذ دستگاه تمام شد. نگاهی به عاقله مرد کردم که هنوز پشت میزش نشسته بود. خواستم خبر بدهم که کاغذ دستگاه تمام شده، ولی فکر کردم بعید است متوجه نشده باشد و شاید مشغول کار دیگری است. چند دقیقه ای گذشت و خبری نشد. نگاهی به ساعت کردم و دیدم وقت کلاسم نزدیک شده. بالاجبار از عاقله مرد پرسیدم: کار من آماده شد؟ پاسخ داد: هنوز نه؛ کاغذ دستگاه تمام شده! گفتم: خوب؟ گفت: الآن کاغذ می گذارم. اما چند دقیقه دیگری هم از جایش تکان نخورد. گفتم: آقا من کمی عجله دارم... گفت: چشم حاج آقا! از شما بعید است عجله کنید. خود شما بالای منبر می گویید عجله کار شیطان است و...

رفیقی دارم که مدیر عامل یک مجموعه فرهنگی شده است. مجموعه ای که بودجه نزدیک به یک میلیاردی اش تصویب شده و منتظر جذب است. مجموعه ای که شرح وظایفش در سال جاری نیز تعیین شده و تکلیفش معلوم است. مدیر بالا دستی، موقع جذب رفیق ما، با او شرط کرده خودش را وقف مجموعه کند و با کار انقلابی، جنازه مجموعه را از روی زمین بلند کند. رفیق ما نیز تعدادی نیروی بسیجی دور خود جمع کرده و کل کار یک سال را در هفت ماه انجام داده است. بعد از آن هم جلسه ای گذاشته تا برای هیئت مدیره نتایج خیره کننده ای که به دست آورده را توضیح دهد. نتیجه جلسه غیر از تشکرهای فراوانی که از دوست ما و همکارانش شده این بوده که از این به بعد کمی «صبر انقلابی» داشته باشید. رسماً گفته اند: دستت درد نکند؛ ولی از این به بعد کمتر کار کن. نه فکر کنی بودجه کم بوده یا کار نداشته اند یا حتی کیفیت مورد انتظار به دست نیامده است؛ اتفاقاً در همه موارد کاملاً اوضاع برعکس بوده. مشکل این بوده که رفیق ما، «صبر انقلابی» نداشته است.

یاد استیو به خیر که می گفت: در مملکت شما دو چیز احترام بسیار زیادی دارد. چایی و تلفن. و در توجیه این حکمت لطیفش می گفت: اگر وارد اداره ای شوی و هنگام چایی خورد کارمند، یا تلفنی صحبت کردن او با رفیقش، درخواستت را بگویی؛ فرد بی ملاحظه ای هستی که با بی ادبی تمام، بزرگترین بی احترامی را کرده ای. نتیجه این بی احترامی هم برخورد بسیار تند کارمند است که باید به جان بخری.

شما هم می توانید از پروژه ای که در شهرتان با «صبر انقلابی» پیش می رود یا از فلان کارمندی که در ساعت کارش با «صبر انقلابی» روزنامه می خواند؛ یا هزاران صبر انقلابی دیگر خاطره بگویی؛ اما دو نکته در این میان وجود دارد:

اول اینکه تفاوت این «صبر انقلابی» ها با آن عجله هایی که هفته پیش خواندی چیست؟ کدام عجله، بر اساس کدام معیار درست است؟ دیگر اینکه فکرش را کرده ای من و تو، با همه فیگورهای روشن فکریمان، کجاها «صبر انقلابی» داریم؟ آیا کسی نمی تواند خاطره ای از «صبر انقلابی» من و تو تعریف کند؟

یا علی مدد


برچسب‌ها: صبر عجله


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت


سرعت عمل

بسمه تعالی

فرض کنید پدر یا مادر کودکی پنج ساله هستید و دعوت شده اید تا در جشن مهد کودک فرندتان شرکت کنید. یکی از برنامه های جشن، سرودی است که بچه های مهد اجرا می کنند. پس از سرود هم بچه ها روی سن ردیف می شوند تا خود را معرفی نمایند. به احتمال زیاد، آنچه مشاهده می کنید صحنه زیر است: کودکانی که در یک قانون نانوشته تلاش می کنند وقت کمتری از جمع بگیرند و به همین دلیل ناخواسته، به سرعت و نامفهوم خود را معرفی می کنند. کودکانی که دستشان را دراز کرده اند تا میکروفن را از دست کودک قبلی قاپ بزنند؛ به سرعت خود را معرفی کرده و میکروفن را به نفر بعدی رد کنند. کودکانی که آرامش ندارند.

فرض کنید برای اولین بار قرار است از خودپرداز استفاده کنید. می خواهید موجودی خود را بدانید؛ مبلغی پول برداشت کنید و قبضی را پرداخت نمایید. طبعاً انجام این سه کار برای کسی که با چنین دستگاهی آشناست زمان بَر است و شما که بار اولتان است، به زمان بیشتری نیاز دارید. به احتمال زیاد، آنچه اتفاق می افتد صحنه زیر است: افرادی که پشت سر شما گردن می کشند و اگر کمی بی فکر تر باشند، تا کنار شما نیز خواهند آمد و گاهی در کارتان دخالت می کنند؛ یا حتی غُُر می زنند و متلکی می گویند. احتمالاً این جمله را خواهید شنید که مردم کار دارند؛ عجله دارند و معطل شده اند.

فرض کنید قرار است در یک پمپ بنزین، باک ماشینتان را پُر کنید. واردجایگاه که می شوید، چند صف روبروی خود می بینید. مقداری عقب تر می ایستید و محاسبه می کنید ایستادن در کدام صف بهتر است. البته این محاسبه ای منطقی است. یکی از صف ها را انتخاب می کنید. اما افرادی که در صف کناری هستند؛ سریعتر از صف شما عمل می کنند و زودتر جلو می روند. شما در یک اقدام سریع، زرنگی می کنید و خود را به صف کناری می اندازید. زمانیکه در صف جدید هستید، سه کار مهم انجام می دهید: مراقب هستید راننده زرنگی مثل شما، خود راداخل صف نکند. این کار را با چسباندن سپر ماشینتان به ماشین جلویی انجام می دهید. با گردن کشیدن محاسبه می کنید اگر در همان صف قبلی می ماندید به صرفه تر بود یا در این صف جدید؟ این کار ممکن است باعث حسرت یا افتخار شما شود. و سومین کار مهم شما این است که به سرعت از ماشین پایین بپرید و باک را پُر کنید. تلویزیون هم البته تبلیغ کرده که کارت سوخت و پولتان را آماده به دست بگیرید تا وقتی تلف نشود. نتیجه همه این تلاش ها این است که شما در مدتی که در جایگاه هستید؛ آرامش نخواهید داشت.

یکی از اقوام، پسر شش ساله ای دارد که عقایدش نسبت به خانم ها قابل تأمل است. او معمولاً دعا می کند خدایا زن ها را بکش و راحتمان کن!! نامبرده اخیراً در اظهار نظری جالب گفته است: می خواهیم با مردان خانواده به مسافرت برویم و زن ها را هم نمی بریم؛ چون زن ها فِس می زنند.

آنچه مهم است این است که چرا فِس زدن دغدغه یک بچه شش ساله است؟ چرا در فرهنگ امروز ما، نقش سرعت عمل اینقدر پُر رنگ است؟ لطفاً اگر عجله ندارید؛ یک هفته ای روی این مطلب فکر کنید تا هفته آینده آن روی سکه را نیز برایتان بگویم.

یا علی مدد.


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در شنبه دهم دی 1390 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت


عادی است!

بسمه تعالی

من پسری دارم به نام محمد مهدی. یک پسر عادی با رفتار عادی. مثل همه بچه های دو ساله، زبان نفهم است و جایی که نباید شلوغ کند، شلوغ می کند. مثل هر بچه دو ساله دیگر، عاشق این است که یک محیط بزرگ فرش کرده پیدا کند تا چشمانش را بدراند و دستهایش را از دو طرف باز کند و در حالیکه فریاد می زند، از این سو به آن سو بدود. همین هم باعث شده محمد مهدی عاشق مسجد محله باشد. مسجدِ روشنِ بزرگِ فرش کرده. عاشقی اش با شنیدن صدای اذان مسجد – مسجدی که مناره اش از پنجره اتاقش پیداست – شروع می شود؛ با خیس کردن سر و کله اش ادامه پیدا می کند و با جیغ زدن و گریه کردن از محبوس ماندن در خانه تمام می شود. گاهی هم راضی می شود همان وسط اتاق، الله اکبری بگوید و خم و راستی شود و همانجا هم دست هایش را باز کند و بدود.

محمد مهدی به صورت غیر عادی عاشق مسجد است؛ عاشق جایی که می تواند در آن بدود. جایی که بقیه قرار است در آن با آرامش نماز بخوانند. کسانی که ضرورتاً عاشق شیرین کاری های پسر من نیستند و عادی است که غر بزنند که چرا این بچه این همه شلوغ می کند. این اتفاق عادی امروز هم در محله ما اتفاق افتاد. مقداری هم با اضافه شدن خادم مسجد به پیرزن های مسجد، شور شد. مادر محمد مهدی هم ناراحت شد. نه به این خاطر که مردم، فرهنگ باز کردن پای بچه به مسجد را ندارد. نه حتی به این خاطر که دوست داشت دقایقی بعد از نماز در مسجد بماند و دعایی بخواند؛ اما شرایطش نبود و باید پا سوز بچه دوساله اش شود. چرا که در فرهنگ ما عادی است مادری پاسوز فرزندانش شود. فرزندانی که با فاصله دو – سه سال، ردیف یکدیگرند. مادر محمد مهدی از نبودن نیم کیلو جگر ناراحت است.

خواهری دارم که رسماً عقلش کم است. کافی است یک راننده تاکسی، دویست تومانی بیشتر از حقش بردارد تا جگری نشان دهد که طرف سبیلش را بتراشد و به جایش ماتیک بمالد. هرچند من هم اعتقاد دارم آدم، و مخصوصاً یک خانم، جگرش را هرجایی، مخصوصاً در جایی مثل تاکسی، مصرف نمی کند؛ ولی مادر محمد مهدی از نبودن چنین آدم جگر داری ناراحت است. حرص می خورد که چرا در منطقه ما که مثلاً منطقه ای فرهنگی و مذهبی است؛ یک نفر جگر ندارد تا از مادری که بچه اش شلوغ می کند، در برابر پیرزن ها و خادم مسجد دفاع کند.

غر زدن پیرزن ها عادی است. اما سکوت من و توی فرهنگیِ مذهبی، غیر عادی است. و ما نیز به اندازه همان پیرزن در سرکوب شدن عشق محمد مهدی ها نسبت به مسجدها مقصریم.

یا علی مدد.


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت


ماجراهای من و استیو 10

بسمه تعالی

آقای میثم با استیو مرد خدا نزدیک دو سال هم اتاق بود. پس از آن، من ازدواج کردم و استیو هم به مجموعه دیگری منتقل شد. چند ماهی از او بی خبر بودم تا اینکه روزی داشتم یکی از خیابان های شلوغ قم را پیاده گز می کردم؛ مرد خدا را دیدم که با ست آبی از روبرو می آید. با دیدنش خوشحال شدم. البته بهتر است بگویم با دیدنش خیلی خوشحال شدم. استیو هم من را دید؛ ولی در کمال آرامش از کنارم رد شد. هم تعجب کرده بودم و هم لجم گرفته بود. از پشت سر نگاهش کردم و فریاد زدم: صلاح الدین! بازهم در کمال آرامش برگشت و نگاهم کرد. سلام کردم و گفتم: من را می شناسی؟ گفت: البته! شما آقای میثم هستی. گفتم: پس چرا بی توجه رد شدی؟ گفت: الآن با شما کاری نداشتم. شنیدن این دری وری ها از استیو برایم عادی بود؛ به همین دلیل نکشتمش. در عوض گفتم: می مُردی یک سلام می کردی؟ گفت: فکر کنم این حرف شما یک فحش باشد. برای اینکه دستم به خونش آلوده نشود و دچار عذاب خلود نگردم، گفتم: بله یک فحش است. و از مرد خدا دور شدم.

در هر کشوری خوب و بدهایی وجود دارد که نام آنها را اخلاق می گذاریم. البته ممکن است بعضی چیزها در کشوری خوب باشد و در جای دیگر خنثی یا حتی بد به نظر برسد. مثلاً در ایران خیلی بد است آدم کسی را که تا چند ماه پیش همه چیزشان با هم بوده را ببیند و بی تفاوت از کنارش رد شود. اما در غرب انجام چنین کارهایی درباره نزدیک ترین افراد نیز عادی است؛ چه رسد به آقای میثمِ هم اتاقی. البته برعکسش هم وجود دارد. مثلاً در ایران عادی است ماشینت را در جایی بگذاری و به دلیل بارندگی یا یک بچه گربه، آژیر دزد گیرش دو ساعتی بزند. عادی است که خانه ای بسازی و همسایه ها را ذلّه کنی. اما در غرب، می شود به خاطر این بد اخلاقی ها از تو شکایت کنند.

سؤال این است که ملاک خوب و بد چیست و چه چیزی باعث می شود سلام نکردن یا صدای دزد گیر، خوب یا بد باشد؟ البته پاسخ این سوال مثنوی هفتاد من می طلبد؛ لکن خلاصه ای از آن این است که ما عقیده داریم واقعیتی وجود دارد مثل دوستی و آزار همسایه، که اولی خوب است و دومی بد. بنابراین اخلاق نسبی نیست و چیزی که خوب است؛ در همه کشورها خوب است. اما غرب ملاک اخلاقش منفعت دو طرفه است. یعنی با تو دوست است تا زمانی که برایش دوستی کنی و البته صدای آژیرش را هم در نمی آورد تا صدای آژیرت را در نیاوری. به این می گویند اخلاق سکولار که واقعاً چیز مزخرفی است. چون می توانی بر اساسش هفت تیر بکشی و در یک اقدام پیش گیرانه، ریق رحمت را نوش جان کسی کنی که تو را تهدید می کند. هرچند آن تهدید توهم باشد و طرفت هم آن طرف دنیا و بی خبر از همه جا، دارد زندگی خودش را می کند. و این کارت البته کاملاً اخلاقی است. این است که وادار می شوم بگویم: عجب چیز مزخرفی است این اخلاق سکولار.

یا علی مدد.


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در پنجشنبه دهم آذر 1390 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت


ماجراهای من و استیو 9

بسمه تعالی
مجموعه ای که من و استیو در آن درس می خواندیم، هفته ای دو بار برنامه استخر داشت. یکی از وظایف من در آن مجموعه نیز فروختن بلیط استخر و بردن طلاب خارجی به استخر بود. اولین شب دوشنبه ای که صلاح الدین نزد من بود، به او گفتم: ما می خواهیم به استخر برویم؛ تو هم می آیی؟ او همانطور که دمر وسط اتاق خوابیده بود و ترجمه انگلیسی «انسان و سرنوشت» شهید مطهری را می خواند – کتابی که بسیاری از ما متن فارسی اش را نخوانده ایم تا سؤالات رنگارنگمان درباره سرنوشت و قضا و قدر را جواب دهیم-  پاسخ داد: من مسلمان هستم. درحالیکه از اتاق بیرون می رفتم، گفتم: مگر گفتم نیستی؟ حقیقتش این است که مثل بسیاری از اوقات، کار زیادی داشتم و به همین دلیل، کم حوصله بودم. به دلیل همین کم حوصله بودن هم با او بحث نکردم و رهایش کردم تا با شهید مطهری، تکلیف سرنوشتش را تعیین کند. (جالب است بدانید در این ترم، با تعدادی دانشجوی سال اول روانشناسی، درسی دارم و یکی از آنها که جسارت بیشتری دارد، برایم نسخه پیچیده که شخصیت برون گرای احساسی دارم و باید کارهایم را کم کنم تا اخلاقم درست شود. فکرش را بکنید؛ قرار است به همین راحتی اخلاقم خوب شود!!!)
هفته بعد از آن، که صلاح الدین فهمیده بود استخر رفتن برنامه رسمی مجموعه است؛ به من گفت: مگر شما مسلمان نیستید؟ گفتم: خدا قبول کند، هستیم. گفت: پس چرا به استخر می روید؟ گفتم: چه ربطی دارد؟ گفت... چون برون گرای احساسی هستم و حوصله نوشتن همه دیالوگ ها را ندارم؛ ماحصل آنها را می نویسم که استیو فکر کرده بود اینجا هم مثل کفرستان خودشان است که استخرها مختلط باشد. او را توجیه کردم که اینجا از این خبرها نیست. بعد هم اصرار کردم که هفته بعد با ما به استخر بیاید.
بالاخره دوشنبه بعد هم رسید و ما با هزار سلام و صلوات، از پول شهریه خودمان برای مرد خدا بلیط خریدیم و او را به استخر بردیم. وقتی وارد استخر شدم، مرد خدا که جلوتر رفته بود را دیدم که به سرعت برمی گردد. زمانی که من را دید با تندی گفت: آقای میثم! اینجا که قسمت لیدی ها از آقایان جدا نشده است. من با چشمان گرد شده گفتم: چی؟؟؟ او دست من را گرفت و با خود به درون استخر کشید و گفت: خودت نگاه کن. اما همه چیز عادی بود. از آن جهت که برون گرای احساسی هستم؛ آخرش را می گویم که مرد خدا فکر کرده بود روش تفکیک کردن استخر هم چیزی شبیه تفکیک کردن قسمت خواهران و برادران در مسجد است که با یک پرده، لیدی ها را از مردان جدا می کنیم.
الغرض!
بسیار می شود با نگاهی که تحت تأثیر محیط اطرافمان شکل می گیرد؛ قضاوت هایی می کنیم و فکرش را هم نمی کنیم که این نگاه می تواند غلط هم باشد. تحت تأثیر محیط اطراف، تعدد زوجات را ظلم فاحش به زنان می دانیم یا خانه دار بودن را عیب می شمریم. برای بیان حکم اسلام در این زمینه هم هزار توجیه صد تا یک غاز می کنیم. در حالیکه ممکن است واقعیت چیز دیگری باشد. گفتم ممکن است چون مثل هزاران مبلغ اسلام دیگر، می ترسم از اینکه محکم حرف بزنم. و از بیان حکم اسلام، نترسم. مانند روح الله که نترسید. روح الله موسوی را می گویم که دنیا را با نترسیدنش به هم ریخت.
یا علی مدد.


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


ماجراهای من و استیو 8

بسمه تعالی

در دورانی که جناب صلاح الدین نصر الله حزب الله مشغول یاد گرفتن زبان فارسی بود؛ دفترچه ای داشت که هرچه را می شنید داخل آن می نوشت. این نگارش لغات، همراه با اسپل واژه بود و همین باعث شده بود مرد خدا پس از مدتی بتواند مثل من، با لهجه اصفهانی حرف بزند. البته او بسیاری از واژه های خارج از محدوده را نیز همینگونه یاد گرفته بود. مثلاً یک بار که از حرم برگشت؛ دفترچه اش را از جیب درآورده و گفت: آقای میثم! این یعنی چه؟ و لغتی گفت که چشمان من گرد شد. گفتم: این را از کجا شنیدی؟ گفت: آقای راننده تاکسی به آقای موتور سوار گفت. گفتم: این یک فحش است که افراد خیلی لمپن استفاده می کنند. گفت: فکر نکنم خیلی بد باشد. گفتم: چرا؟ گفت: به همراه آقای موتور سوار، یک خانم و بچه نیز سوار موتور بودند؛ در تاکسی هم خانمی بود؛ بنابراین آقای راننده تاکسی از فحشی که خیلی لمپن باشد استفاده نمی کند. خندیدم و گفتم: قربان دلِ خوشت بروم.

البته این دفترچه گاهی مصیبت هم به بار می آورد. چون ما در خلوتمان چیزهایی می گوییم که نباید ثبت شود. مثلاً یک روز صبح که استیو از جا بلند نمی شد تا چیزی بخورد و به کلاس برود و بهانه می آورد که بین کلاس از بوفه چیزی می گیرم و می خورم؛ به او گفتم تا نان سنگک و پنیر هست، کدام آدم عاقلی شکم خودش را با این آت و آشغال ها پُر می کند؟ این گذشت تا یکی دو ساعت بعد، صدای فریاد پیرمرد بوفه دار بلند شد که چرا استیو به چیزهایی که پیرمرد می فروشد گفته است آت و آشغال. البته بعدتر به سراغ ما نیز آمدند تا از پیرمردی که در صف اول جماعت، سجاده ای با سند منگوله دار داشت؛ عذر خواهی کنیم؛ و ما بالاجبار عذر خواهی کردیم و قائله را خواباندیم.

از اتاق عذر خواهی که بیرون آمدیم، استیو که حسابی دمغ بود، گفت: دینت را چند می فروشی؟ گفتم: چی؟ گفت: یعنی حاضری چه کار کنی تا من اگر مسلمان نیستم، هرگز مسلمان نشوم و اگر مسلمان هستم، منتظر فرصتی باشم تا از دین بیرون بروم؟ گفتم: حاضرم هر کاری بکنم تا برعکس آنچه گفتی را انجام دهی؛ حتی اگر لازم باشد ساعتها با تو بحث اعتقادی کنم. گفت: بحث لازم نیست. انگیزه و حوصله و منطقی برای بحث کردن وجود ندارد که تو بخواهی ساعت ها برایش وقت بگذاری. آقای میثم! هم کیشان تو در جایی که خانم هست، فحش می گویند؛ پیرمرد محترم، کم حوصله و بد اخلاق است؛ آقای راننده تاکسی، پول اضافی می گیرد؛ بهترین مارک فروشگاه شما، مارک غیر مسلمان ها است؛ هم کیشان تو به راحتی دروغ می گویند و اخلاق و ادب را رعایت نمی کنند. یکی از اینها کافی است تا یک جوان، منتظر سوراخی باشد تا از دین بیرون برود. گفتم: ولی اینها که تو گفتی مسلمان ها هستند؛ حساب اسلام از مسلمان ها جدا است. به تلخی خندید و گفت: قربان دلِ خوشت بروم.

پی نوشت:

پا منبری عزیز! دینت را چند می فروشی؟


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت


ماجراهای من و استیو 7

بسمه تعالی

در روزگار قدیم، کودکی در خانواده ای فقیر متولد می شود که همه اعضای آن خانواده، به شغل شریف گدایی اشتغال داشته اند. از آنجا که تره به تخمش می رود و حسنی به پدرش؛ کودک مذکور پس از آنکه پشت لبانش سبز می شود، (شاید هم مدتی قبل از آن) به شغل خاندانش می پیوندد و بر سر گذری، بساط گدایی پهن می نماید. از قضا روزی دختر زیباروی حاکم، به همراه ندیمان وخواجه گان دربار، به حمام سلطنتی یا جایی شبیه به آن می رفته اند که گذرشان به گذری می افتد که جوان داستان ما در آنجا بساط کرده بود. از آنجا که همه دل دارند و دل هم منطق سرش نمی شود؛ داستان ما فیلم هندی شده و جوان گدا، عاشق می گردد.

عاشقی همان و گوشه گیری و بیماری و افسردگی همان. خواهران و مادران و بقیه خانم هایی که اطراف جوان بودند، یک صدا فریاد زدند: بابا بی خیال! اما آنچه به جایی نرسد فریاد است. آخر الأمر، یکی از خانم های همسایه، آدرس رمالی یهودی مسلک را می دهد که برخلاف رمالان دوران ما، کارش درست بوده و همچون بسیاری از هم کیشانش، دستی به جادو داشته است. مادران و خواهران، جوان را پیش رمال می برند و او می گوید برای اینکه وردی بخوانم تا دختر حاکم عاشقت شود؛ n تومان باید بدهی. جوان هم که n تومان نداشته؛ یعنی داشته ولی همه پول ها را سهام خریده یا خواهران و مادرانش در پشتی کرده بودند. بالاخره حال زار جوان همه را مجبور می کند سهام ها را پول کنند و اسکناس ها را از پشتی ها در آورند و به یهودی بدهند. یهودی نیز وردی می خواند و می گوید برای اینکه این ورد عمل کند؛ باید چهل روز، هیچ کار خیری نکنی. جوان هم که عشق، کورش کرده بود؛ قبول کرد و چهل روز نه نمازی خواند و نه کار صلاحی کرد. اما پس از چهل روز، هیچ اتفاقی نیافتاد. همین شد که خواهران و مادران، چهارقد را به کمر بسته و به سراغ یهودی رفتند. یهودی بخت برگشته هم در گوی جادویی خود نگاهی انداخت و گفت در روز بیست و سوم، رأس ساعت یازده و بیست و نه دقیقه، که جوان از فلان کوچه می گذشته است، سنگ کوچکی را از وسط کوچه شوت کرده و سنگ به کناری افتاده است. باتوجه به این که این، یک کار خوب محسوب می شود؛ (چون سنگی را از جلوی پای خلق الله برداشته؛) ورد ساحر تأثیر نکرده است. کار که به اینجا می رسد، گوش عاشق زنگ می زند که اگر شوت کردن سنگی در عالم گُم نمی شود و تأثیر خودش را می گذارد؛ چرا من برای رسیدن به عشقی موهوم، چهل روز، هیچ کار خیری نکرده ام. این زنگ زدن گوش همان و پریدن عاشقی از سر، همان.

القصه؛

در دوران اقامت استیو در ایران، خانمی عاشق مرد خدا شده بود. نه اینکه گمان کنی عاشق موی زردش یا قد دیلاقش یا عینک قرمزش یا حتی ملیتش و فارسی حرف زدن لهجه دارش شده باشد؛ نه؛ عاشق مرامش شده بود. عاشق چیزی که استیو را مرد خدا کرده بود. عاشق چیزی که استیو را از روی پُل خودکشی، به توی حجره بندگی کشانده بود. به چیزی که استیو، مردانه پایش ایستاد بود.

از آنجایی که بنده بالای منبر نشین، هم خواهر داماد بودم و هم مادرش و هم هم اتاقیش و هم هزار چیز دیگرش؛ ماجرا را با من در میان گذاشتند. البته من به دلیل اختلاف فرهنگ عروس و داماد، مخالف بودم؛ ولی آنچه حرسم را در آورده بود؛ این بود که عروس خانم حاضر بود یکی از اقوامش، که جوانی بود که در ایران، یعنی در محیطی پاک، متولد شده و رشد یافته و امروز عقاید و مرام درستی دارد را رها کند و استیوی را بگیرد که در محیطی فاسد بوده و امروز مرام درستی دارد. توجیهش هم این بود که ما ژنتیک شیعه هستیم و اعتقاداتمان را واقعاً قبول نداریم.

الغرض؛

اینکه باید به اعتقاداتمان واقعاً اعتقاد عاقلانه داشته باشیم درست است؛ اما فراموش نکنیم اعمالی که انجام می دهیم، مانند آتشی است که می افروزیم؛ دودش به آسمان می رود و ظاهراً نابود می شود؛ ولی از جو خارج نشده و با اولین باران، بر سر خودمان می ریزد. اگر من امروز در خانه نماز می خوانم و یا از سر بطری آب می خورم؛ و محمد مهدی ناظر همه آنها است؛ فردا در رفتارش تأثیر دارد. چه محمد مهدی به آنچه می کند اعتقاد داشته باشد یا نه؛ و چه محمد مهدی باشد و چه استیوِ مرد خدا.

فراموش نکنیم شکر کردن برای محیط پاکمان و جمهوری اسلامیمان و پدر و مادرِ آدم حسابیمان را؛ که خدا گفته اگر شکر کنید، زیادش می کنم و اگر کفران نعمت کنید، عذاب الهی سخت خواهد بود.

پی نوشت:

به جان خودم قسم عروس خانم از اقوام ما نبوده است. اولین کسی که این داستان ها را می خواند؛ همان کسی است که هزاران بار باید برایش این قسم را خورد. البته برای دیگران هم قسم می خورم تا سوء تفاهمی نشود و زندگی ما همچون عاقبت یزید نگردد.

یا علی مدد.


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در جمعه ششم آبان 1390 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


ماجراهای من و استیو 6

بسمه تعالی

مدتی از حضور استیو در ایران گذشته بود که از سوی جامعه المصطفی برای شرکت در یک همایش بین المللی به تهران اعزام شدیم. مَرکب ما یک اتوبوس تر و تمیز بود که علاوه بر من و استیو - که در صندلی اول پشت سر راننده نشسته بودیم - حدود چهل نفر از طلاب غیر ایرانی را نیز به تهران می برد. اتوبوسی را فرض کنید که در حال سقوط در یک دره است. طبیعتاً راننده به کار کنترل ماشین مشغول شده؛ ولی مسافری که در صندلی اول پشت سر راننده است چه حالی دارد؟ معمولاً با تمام توان به درون صندلی فرو می رود و دسته های صندلی و گاهی دست های بغل دستی را به شدت فشار می دهد. اتوبوس ما در دره سقوط نکرد؛ چرا که در راه تهران – قم، اصلاً دره ای وجود ندارد؛ ولی از زمانی که از بلوار امینِ شهر قم حرکت کردیم، مرد خدا احوال کسی را داشت که در شرف سقوط در دره است. حدس زدن مسئله، به آی کیوی بالایی نیاز نداشت. به همین خاطر به مرد خدا چیزی نگفتم و اجازه دادم هرچه دوست دارد، بترسد. ولی بالاخره طاقت نیاورده و گفتم: چه خبرت است! صندلی را شکستی. فاصله عرضی اتوبوس با ماشین کناری که به نظر من طبیعی و کافی بود را نشان داد و گفت: راننده خیلی پُر ریسک می راند. گفتم: مومن مسجد ندیده! از شما که قصد خودکشی در رودخانه داشته اید بعید است اینقدر عزیز جان باشید. به قول عنوان یک کتاب: مرگ انتهای مردن است! بدتر از این که نمی شود. بی توجه به خزعبلات من گفت: آدم برای رانندگی در ایران حتماً باید تله پاتی بداند. گفتم: چرا؟ گفت: مثلاً سر چهار راه که دو ماشین به هم می رسند، این می آید و او هم می آید. این به او نگاه می کند و او نیز به این. این می آید و او هم. ناگهان یکی می ایستد و دیگری می رود. فهمیدن قانونش تله پاتی می خواهد. در کشور من قانون داریم. چراغ قرمز باشد، باید بایستی و سبز شد باید بروی. ولی اینجا قانون، قانون تله پاتی است. خندیدم و گفتم: نه عزیزم! ما اینجا قانون داریم. قانون این است که موتور سواران و پیاده ها و دوچرخه سواران و کسانی که عجله دارند، از قانون معاف هستند و همچنین کسانی که عصبانی هستند. اما بقیه باید قانون اسکی را رعایت کنند. یعنی سعی کنند موانع را تا آنجا که می شود، بدون ترمز رد کرد. خندید و گفت: عجب بی منطق هایی هستید شما ایرانی ها.

 

آدم هایی را دیده ای که برای سیاحت یا تحصیل یا هر کار دیگری به فرنگ می روند و مبهوت منطق اجنبی ها می شوند؟ و از این طرف، وقتی بر می گردند به ولایت چقدر درباره آرامش و بزرگ منشی و نظم و هزار چیز منطقی اجنبی ها، داد سخن می کنند؟ دیده ای همین آدم، با همه افاضاتش، باز هم در زندگی همان آدم بی منطق است؟ تا به حال چند بار من و تو چنین آدمی بوده ایم؟ آدم لاف زنِ مدعیِ بی منطق!

تا به حال فکر کرده ای این بی منطقی چه ربطی به مسلمانی ما یا بی دینی فرنگیان دارد؟ و چقدر بی منطق این ها را به یکدیگر ربط می دهیم؟

یا علی مدد.


 

نوشته شده توسط میثم شریف اصفهانی در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت