تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 | 13:55 | نویسنده : میثم شریف اصفهانی

بسمه تعالی

این یک داستان واقعی است!

حدود ده سال پیش، دو – سه ماهی با طلبه­ای هم اتاق بودم که مصداق کامل یک «بد اصفهانی» بود. طرف برای کوچکترین مخارج، دقیق­ترین محاسبات را می­کرد و بلندترین مسافت­ها را طی می­کرد تا ریالی ارزان­تر، جنسی را بخرد. خریدن را تا آخرین لحظات به تأخیر می­انداخت، شاید فرجی شود. همیشه سفارش پدرش را به ما گوشزد می­کرد که اگر هربار که به آرایشگاه می­روی، یک ساعت دیرتر بروی؛ در طول عمرت، هزینه یک آرایشگاه را ذخیره کرده­ای.

در برابر این «بد اصفهانی» رفیق دیگری داشتم که از قضا او نیز اصفهانی بود. البته با این تفاوت که تمام حسابگری دوست اول، در او به «بی خیالی» تبدیل شده بود. جایی که با یکی دو ساندویچ سیر می­شد، پنج – شش تا ساندویچ می­خرید و راهی که می­توانست با تاکسی خطی برود را آژانس می­گرفت. «بی­خیال» همیشه با «بد اصفهانی» کل کل داشت و او را مسخره می­کرد. مثلاً هر وقت «بد اصفهانی» سفارش پدرش را تکرار می­کرد، «بی­خیال» می­گفت: بیا و یک پول آرایشگاه از ما بگیر و اینقدر جملات گهربار تحویلمان نده.

یکبار که «بد اصفهانی» برای خواندن نماز به مسجدی رفته بود، کفش­هایش را دزدیدند. او نیز پس از یک دعوای مفصل با خادم مسجد، یک جفت دمپایی از او گرفته بود و به حجره بازگشت. پس از آن تا نیمه شب درباره ضرورت قطع دست دزد و اثرات اجتماعی آن سخن گفت و با تحریک­های مزوّرانه «بی­خیال» به این نتیجه رسید که نباید در برابر این بی­عدالتی کوتاه بیاید.

فردا صبح که از خواب بیدار شدیم، «بد اصفهانی» نبود. تا عصر از او خبر نداشتیم تا اینکه با کفش­هایش بازگشت. پس از آن با حرارت تعریف کرد که با کلی تحقیق فهمیده است اجناس دزدی را در میدان کهنه می­فروشند. او نیز صبح اول وقت به آنجا رفته و منتظر دزد کفش­هایش شده. پس از یکی دو ساعت، یک عراقی را پیدا می­کند که مشغول فروش کفش­هایش است. البته پیش از آن، سگک روی کفش (که چیز بسیار بی­ریختی بود) را کنده و کفش­ها را نیز واکس زده است. رفیق ما فی­الفور به پلیس صد و ده زنگ می­زند و اعلام دزدی می­کند. آن بندگان خدا نیز که گمان می­ کردند بانک مرکزی مورد دستبرد قرار گرفته، خودشان را به میدان کهنه می­رسانند و کفش دزد عراقی را دستبند می­زنند. البته به رفیق ما می­گویند درصورتی اموال دزدی را تحویلت می­دهیم که دادگاه چنین حکمی کند. لذا باید شکایتی تنظیم کنی و به دادگاه بیایی. «بد اصفهانی» هم قبول می­کند و به پاسگاه می­رود و شکایتی تنظیم می­کند. البته چون طی این مراحل به کندی پیش می­رود، پی­گیری ماجرا به فردا موکول می­شود. ولی رفیق ما می­تواند با اصرار، کفش­ها را بگیرد و پیروزمندانه به حجره باز گردد.

از فردای آن روز، «بی­خیال» هروقت هوس اذیت کردن «بد اصفهانی» به سرش می­زد، بحث کفش­ها را پیش می­کشید و مثلاً می­گفت: چرا به خاطر کنده شدن سگک کفشت شکایت نکردی؟ یا اینکه می­گفت: واکسی که به کفشت زده فاسد بوده و عمر مفید آن را پایین آورده؛ باید این بی­عدالتی را نیز پی­گیری کنی و... این بازی­­ها دو هفته­ای ادامه داشت تا با یک اتفاق عجیب، همه ما شکه شده، در حیرت فرو رفتیم.

صبح یک روز سه­شنبه، ماشینی از پاسگاه پلیس، روبروی محل اسکان ما ایستاد و دو پلیس و یک کفش دزد عراقی از آن پیاده شدند. افسر پلیس با عصبانیت داخل مدرسه شد و سراغ «بد اصفهانی» را گرفت. پس از روبرو شدن با او، فقط زور نگهبان حجرات و سربازی که دنبالش بود و یکی دو نفر از طلاب مانع او شد که «بد اصفهانی» را تکه تکه نکند. ماجرا این بود که «بد اصفهانی» شکایتش را که نوشته بود، طرف را به بازداشت موقت انداخته بودند؛ ولی شکایت نیم­بند و عدم پی­گیری باعث شده بود پاسگاه نه بتواند پرونده را به دادگاه بفرستد و نه بتواند کفش دزد را آزاد کند. در نتیجه برای یک کفش دزدی، یک آدم، دو هفته در بازداشتگاه پاسگاه آب خنک خورده بود. دست آخر «بد اصفهانی» را با پس گردنی به پاسگاه بردند تا رضایت دهد و «بی خیال» که به شدت متأثر شده بود، کفش­هایش را با صندل­های مستعمل عراقی عوض کرد.

الغرض:

تا به حال فکر کرده­ای در چه جاهایی خساست به خرج می­دهیم درحالیکه باید بی خیال باشیم؟ و چه جاهایی برعکس؟ مثلاً چقدر راحت درباره وقت و حقوق دیگران بی­خیالیم، درحالیکه نباید اینگونه باشد! مثلاً بی­خیالِ وقتی هستیم که به خاطر بی قانونی من، از دیگران تلف می­شود؛ یا بی­خیالِ زباله­ای هستیم که در خیابان می­ریزیم و ... اما در عوض برای زمان واریز یارانه­ها و مالیاتی که باید بدهیم و پولی که به گدا می­دهیم (که آیا گدای واقعی است و صلاحیت کمک گرفتن دارد یا نه) چقدر حسابگری می­کنیم؟ چه ملاکی دارد «بد اصفهانی» بودن یا «بی­خیال» شدن؟

پی نوشت:

نوشتن مانند باران نیست که برایش قانون بگذاری که اول بهار باید ببارد؛ نوشتن مانند باران نیست که بتوان بارورش کرد؛ نویسندگی مثل باران است که دست تو نیست آمدنش؛ نویسندگی مثل باران است که باید دعا کنی تا بیاید.
نویسندگی یک پارادوکس است، به فراغت آدم و مطالبی که در ذهنت خلجان می کند و غر زدن پامنبری ها و قرار هفتگی که با آنها گذاشته ای، ربط دارد و ندارد.
ببخشید که بد قولی شد. نمی آمد بد مصب!!

یا علی مدد



  • آسان دی ال
  • کار آفرین ها